جبر جغرافیا و ...


چند هفته ی است که درکمبودیا بسر می برم.  درمیان عجایبات چند وچندین گانه ی این کشور، یکی هم آزادی زنها است. زنها  دراین کشور، بویژه درشهرها حضور فعال وگسترده ی درسیاست، تجارت ، تحصیل ومعارف دارند.  البته حضور زنها دراین کشور بخاطر رعایت هنجارهای حقوق بشر و رعایت موضوع جنسیت وبرابری جنسی وعدالت جنسی ووو اینها نیست. آنچه من فهمیده ام ودیده ام حضور وعریانی زنها ریشه درازی درفرهنگ وتاریخ وآموزه های مذهبی دارد. دراینجا مراد از عریانی زنها، صرف توجه به مفهوم پدیدارشناختی ونشانه شناختی آن هست وهیچگاهی رابطه با لختی یا معانی نهفته درنگاه های جنسی ندارد. زنها آزاد وبدون تحقیر درهوتل ورستورانت ها ، فروشگاه ها  تجارت خانه ها ، مکتب ها ، شهرداریها  وو کار می کنند. زنها بدون مزاحمت وتوهین موتور وبایسکل سوار می شوند واغلب ازآنها به عنوان وسیله نقلیه به محل کار وتحصیل شان استفاده میکنند. زنها معمولاً لباس کوتا ( یک شورت کوتا و پیرهن آستین بریده ) می پوشند وبدون زخم نگاه ها وچشم های متجاوز جنسی به زندگی وامور روزمره شان می پردازند. 


هدف ازتوصیف این وضعیت طرح یک پرسش است که دراینجا با دوستان درمیان می گذارم اش :


چرا فقط درکشورهای اسلامی هست که زنان را درحد یک سوژه ی مورد تملک واستفاده برای اغراض جنسی ( آشکار وپنهان ) تقلیل میدهند وبخاطر حفظ این شی دوست داشتنی چتر حمایتی ( روانی  - بدنی ) به نام حجاب را تجویز می کنند؟

 دوستان هریکی بطور جداگانه دروبلاگ های شان یا درصفحه نظرات می تواند به این پرسش بپردازند.

یادداشت : جبر جغرافیا نام البوم از محسن نامجو خواننده ایرانی است ، این عنوان را از آنجا به عاریت گرفته ام .

سرخوشی تحصیل وغم زندگی



استاد ِ نخست از تیوری Do No Harm   درحل وغلبه بر تضاد های قومی ، فرهنگی وهویتی حرف می زند. دومی ترغیب مان میکند تا روی حرف هنتینگتن " Clash of Civilization  " اندکی تامل کنیم. فکر می کنم این دومی کمی کهنه شده، کسی آنرا 18 سال قبل ازامروز گفته، اما بازهم حرف استاد را باید جدی بگیریم.  من اما  نصف کلاس  همه را روی دوری ومهجوری از کسی که خیلی دوستش دارم ونوروز را درکنارش نبودم صرف می کنم. بلی، این تیوری ها همه بدرد مان می خورند، کمک مان می کنند تا درسایه آن لم دهیم ؛ و تنش وتضادهای پیچیده جامعه خودرا فهم کنیم. ولی ، با درنظرداشت همه ی اینها من درتلاش ام نخست تنش سرخوشی تحصیل وغم زندگی را که چونان بیت العنکبوت دورادورام را پوشیده حل کنم. این غم، تنها غم من نیست. درجامعه نیزحرف ازحقوق بشرودموکراسی وووو مثل آب خوردن آسان شده . اما بنظرم جدی از تر همه بی توجهی  به تجربه زیستی غم آلود روزمره آدمهای گوشت وپوست وخون دار وآن حرفهای که قبلا به آنها اشاره کردم  خود تضاد است که درمرحله نخست می باید به حل اش پرداخت.  حال باید چیزی بخورم و برگردم پس سرکلاس.

 

به رسم تبریک


ساعت مان بی توجه به قهر وخوشی ما، دقیق وپیوسته قدم می زند، نه خسته می شود و نه هم نا امید. لحظه ها ، روزها وسال ها نیز بی هیچ حرص وآز وطمع و خواست ِ می آیند ومی روند ، حتی منتظر تبریک گفتن من یا شما نیز نمی نشینند یا اصلا ًچنین توقعی ندارند . این ماییم ، من وشما که پیوسته درانتظاریم ، درانتظار آزادی ، درانتظار رهایی ، درانتظار همه چیز حتی یک لبخند ولقمه نانی.


ازچند سال بدینسو، اول هرسال شماری از خواست ها وآرزوهای ام را روی کاغذ فهرست می کردم. آخرین سال میدیدم که چقدر وبه چند تای از آنها رسیده ام. سال 1388 تقریبا به همه آرزوها وحتی آنهاییکه ازچندین سال بدینسو روی یادداشت های قبلی تلنبار شده بودند رسیدم ، این واقعاً مایه خوشی است، همه را به خودم تبریک می گویم.


امسال، ازهمه دوستانی که این یادداشت را می خوانند می خواهم که یادداشتِ از آرزوهای شان بنویسند، بگذارند تا سال بعد وببیند که به چند تا آنها رسیده واگر نرسیده اند، چرا ؟ برای رسیدن به اهداف وآرزوهای خویش، نباید وهیچگاهی یک چیزرا فراموش کنیم وآن سماجت واصرار( یا بعبارتی تقلا وتلاش ) است.


سال جدید را به دوستانم ، به خانم وخانواده ام ( که عید نوروز امسال درجمع شان نیستم ) وبه همه ی وطنداران بیرون ودرون کشورم ازته دل تبریک می گویم. شاد وآباد زی .

حسرت

پنوم پن – کمبودیا