حافظه و تاریخ
درپُست پیشین، خاطره ی را نقل کرده واینجا آورده بودم. دوست نازنین ، آقای زواری حرف وحقیقت ِ را درمیان گذاشته اند که اینک می خواهم آنرا با تمام خواننده های این وبلاگ درمیان بگذارم.
" سلام. درمیان قوم ما و تو از این جابجایی ها بسیار است. اصلیت من از قره باغ است، جایی که هیچ گاه ندیدمش. من و پدرم در مزارشریف متولد شده ایم. اما پدرکلانم از همان مردم فریمان است که در این نوشته ات از آن سخن گفته ای. او از قوم محمدخواجه بوده و قومش در ناهور قلعه و زمین بسیار داشته است. وقتی که پدرکلانم طفلی دو سه ساله بوده، از قلای آنها سلاح کشف می شود و مامورین دولت هم قوم اینها را «چوچه کش» می کند یعنی اینکه تمام نرینه های قوم را می کشند البته یکی دو طفل که پدرکلان من هم از آن جمله بوده اند، زنده می مانند و همراه قافله ای از زنها راهی مرز خراسان ایران می شوند. پدرکلانم تا جوانی در یکی از دهات فریمان ، نزدیک روستای زادگاه اقای مطهری زندگی می کند و بعد برای یافتن کار به بخارا می رود. بعد از مدتی کار در بخارا، ندای یاری خواستن سفیر غلام نبی خان سفیر امان الله خان در روسیه بلند می شود که مردم را برای یاری به امان الله بر ضد بچه سقو فرا می خواند. پدرکلانم همراه نیروی کمکی روسیه به امان الله به مزارشریف می آید و در جنگ بر ضد سقوی ها شرکت می کند و بعد از جنگ همانجا ماندگار می شود و زن و فرزند و .... می دانی که به هزاره های خراسان ایران، بربری می گفته اند. پدرکلانم تا سالها در کوچه ما در مزار به نام بربری شهرت داشته است. خلاصه کردم یک تاریخ را ! "
پیوند زیر را نیز یک بار ببینید :